محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

250

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

پرچين - [ به وزن پروين ] خارى كه بر سر ديوار باغ نهند و آن را فلغند « 1 » نيز گويند . مثالش « 2 » شاه ناصر خسرو گويد : شعر يارى ندهد ترا بدين ديو * جز طاعت و حب آل يسين گرد دل خود ز دوستيشان * بر ديو حصار ساز و پرچين و نيز ميخى كه بر جايى زنند و پايهء « 3 » آن را از طرف ديگر كج كنند ، گويند پرچين شد . پيشان « 4 » - [ بكسر ] بمعنى پيش پيش « 5 » جا و مكان باشد مطلقا كه از آن پيشتر « 6 » نباشد . مثالش شيخ عطار گويد : بيت اى مرد گرم رو چه « 7 » روى بيش از اين به پيش « 8 » * چندين مرو به پيش « 8 » كه پيشان « 4 » پديد « 9 » نيست پروهان - [ به راى مهمله و واو . به وزن ارغوان ] بمعنى ظاهر و آشكارا باشد « 21 » مثالش اخسيكتى گويد : شعر زو پشت روزگار قوى گشت و اين سخن * بر روى روزگار بگويم به پروهان پهن - معروف « 22 » و به عربى عريض گويند . مثالش شيخ سعدى گويد : بيت چنان پهن خوان كرم گسترد * كه سيمرغ در قاف روزى « 10 » خورد و در كلام امير خسرو چند جا [ بفتح هاء ] به نظر رسيده ، از آن جمله فرمايد : بيت چون گل سورى شده گرد و پهن * لعل تر از لاله به روى چمن و در فرهنگ [ بفتح هاء ] بمعنى شيرى باشد كه از پستان زنان طغيان كند . پوران - [ بضم باء ] شهر قنوج را گويند و پوزيان يعنى قنوجيان . پرپهن - [ بفتح بائين فارسيتين و سكون راى مهمله و هاء ] خرفه باشد و آن را به عربى فرفخ و رجله گويند و در صيدنهء ابى ريحان بيرونى مسطورست كه آن را فرفين نيز گويند [ بفتح هر دو فاء و سكون راى مهمله و ياء ] و اين معرب پرپهن است . مثالش حكيم خاقانى گويد : بيت ز ميغها كه سيه‌تر ز تخم پرپهن است * چو تخم پرپهن آرد برون سپيد « 11 » لعاب پريون « 12 » - [ به وزن مضمون ] گر باشد كه آن را به عربى جرب گويند . پايندان - [ بياى حطى و نون . به وزن بادنجان ] ضمان را گويند . كذا فى الشرفنامه . مثالش مؤيد الدين فرمايد : بيت رزق را دست تو پايندان شد * علم را كلك تو پايندان باد و مسعود سعد نيز گويد : بيت كه بعمر و بجاه تو شده‌اند * روزگار و سپهر پايندان « 13 » و در فرهنگ بمعنى صف نعال كه كفشكن باشد نيز آمده و اين بيت از منجيك شاهد آورده :

--> ( 1 ) « س » « ب » : فلقند . ( متن از « ن » است ) . ( 2 ) كلمه از « ب » است . ( 3 ) « ب » : پايهء ديگر . ( 4 ) « س » : بيشان . ( 5 ) « س » : بيش بيش . ( 6 ) « س » : بيشتر . ( 7 ) « س » : جه . ( 8 ) « س » : بيش . ( 9 ) « س » : پذير . ( متن از « ب » است ) . ( 10 ) « ب » : قسمت . ( 11 ) « س » « ب » : سبيد . ( 12 ) اين لغت و شرح آن از « غ » است . ( 13 ) از اينجا تا پايان مطلب تنها در « ب » آمده است . ( 21 ) در لغت نامهء دهخدا كلمه را مصحف پردهان ( بضم اول و اصنافت كلمهء اول بدوم ) دانسته‌اند و نظير آن به عربى « بملء فم » است . ( 22 ) يعنى پخت و پخش و گسترده .